حضورم این بار در میلان برای درس نیست و برای فرار نیست و حتی برای یاد گرفتن. این بار آمده ام تا پایه های زندگی ام را در اینجا بگذارم. آمده ام تا از سر خط شروع کنم، در حالی که پاراگرافهای قبلی را هم خوب یاد گرفته ام. نگاهم به همه چیز فرق می کند

با اینکه نگران خیلی چیزها هستم، از خیلی چیزهای دیگر خیالم راحت است.

Advertisements

تفاوت آدمها

تازگیها بیشتر از قبل به چشمم می آید. اینکه هر کسی از چه چشمی به دنیا می نگرد. با کدام دست می نویسد. به چه چیزی فکر می کند . خیلی واضح به نظر می آید که هر کس راهی را انتخاب کرده است مثلا یکی می خواهد همیشه مهربان باشد یا دلسوز… آیا همیشه چنین است یا فقط بعضی اوقات آن را نشان می دهد، این را نمی دانم. بعضی وقتها آدمها به چشمم سطحی می آیند. اصلا به چیزی فکر نمی کنند، شاید هم به دسته ای از چیزها که برای من مهم است.

من غلطم یا بقیه؟

برای کمک به دیگران پیشقدم بودن، از اولین درسهایی بود که از پدر و مادرم آموختم. اولین پیشنهاد های کمک را ما می دادیم. اگر کسی 10 میلیون نیاز داشت، می گفتیم ما 200 تومن داریم ها!

این احساس کمک رساندن شاید نیازی را در ما بر طرف میکرد.

زمان گذشت…

صفحه بر گشت…

ما هم نیاز به کمک داشتیم، اما کسی نبود. همه کار داشتند یا وقت نداشتند یا اولویت هایشان آنقدر زیاد بود که به ما نمی رسید و یا برای راحتی بیشتر خودشان نیازی به کمک به دیگری نمی دیدند.

دارم به باورهایم شک می کنم، نمی دانم باید تغییر کرد یا تغییر داد؟

و بیشتر از همه ی اینها چه چیزی باید به نسلهای بعد یاد داد؟

 

دزد

دزد که به خانه آدم می زند، در نگاه اول شوکه می شوی. بعد که به خودت می آیی، فکر می کنی چه چیزهایی را برده و کدام خاطراتت را دیگر نداری. غصه می خوری.

بیشتر که می گذرد به خودت می گویی همه چیز این دنیا زودگذر است. نباید به چیزی دل بست.

سعی می کنی با خودت کنار بیایی و فراموش کنی و از این به بعد بیشتر حواست باشد.

هشت اردیبهشت نود و هفت

 

پیرزنهای خوشرنگ شهر من

 اینجا که من زندگی می کنم، پیرترها از همه خوشتیپ ترند و بیشتر به خود می رسند. شاید از خیلی از جوانترها شادتر هم هستند!

امروز که سوار اتوبوس بودم، موهای صورتی شبرنگی از پنجره اتوبوس توجهم را جلب کرد. با دقت تر نگاه کردم و کفش های قرمزی را هم به پایش دیدم.

به صورتش که نگاه کردم کمتر از شصت سال نداشت اما پر انرژی با همه لباسها و رنگ موی مورد پسندش در خیابان قدم میزد.

از انوبوس که پیاده شدم، خانم مسن قد بلند و تپلی را دیدم که تمام قد قرمز پوشیده بود و از خیابان رد می شد.

لبخندی به لبم آمد.

پ.ن. شصت سال اینجا سنی نیست یعنی در نگاه صد ساله ها، جوان هم هست و کلی راه برای رفتن دارد تا با ورود به دهه هفتاد، پا به شروع سالهای پیری بگذارد که آن هم عالمی دارد.

نقطه شروعی باید باشد شروعی دوباره

قدیمتر ها فکر می کردم چرا می نویسم؟ هیچ وقت پاسخ واضحی برایش نداشتم، انگار جزئی از من شده بود این چیدمان کلمات. به مثابه یک ارثیه فامیلی به آن می نگریستم. بزرگتر که شدم تبدیل شد به یک نیاز. نیاز به نوشتن. برای چه کسی؟ یا چه چیزی؟ یا چه زمانی؟

واقعا فرقی نمی کرد. من می نوشتم برای نوشتن. برای اینکه کلماتی که در سرم ردیف می شدند، سر در گم نمانند و کاغذ و قلم معطل.

می خواستم داستان بنویسم. خیلی بارها داستانهایی را آغاز کردم و در میانه راه، رها.

از یک جایی، کسی به من گفت تو روایت می نویسی، خاطره تعریف می کنی و نمی دانم کجای این جمله مرا تغییر داد یا به من برخورد شاید. گفتم چه فایده دارند این روایت ها؟

و ننوشتم

 با اینکه حتی به یاد نمی آورم که او چه کسی بود یا چه نقشی برای داشتو چرا برایم مهم بود. اما می دانم که نبودش تفاوتی به حالم نداشته است.

 جای خالی ای که این روزها حس می کنم، کلماتی است که سرگردان ماننده اند، تا نیرویی جذبشان کند تا آرام بگیرند و بنشینند. تا به من فرصت بدهند به باقی راه فکر کنم.

 اکنون وقت نوشتن است و فرصت مهیا…